توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار همه ی عشق منو تو قصه هست قصه ی دیدار همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند منو تو دست مهربون باده ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم کاشکی این دیوار خراب شه منو تو با هم بمیریم توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه کاشکی این دیوار خراب شه منو تو با هم بمیریم توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

/ 0 نظر / 23 بازدید